
|
آدرس وبلاگ اصلی: http://akhavan.blogfa.com/
|
احمد شاملو
به م.امید
در آستانه
نگر
تا به چشم زرد خورشید
نظر
نکنی
کت افسون
نکند .
بر چشم های خود
از دست خویش
سایبانی کن
نظاره ی آسمان را
تا کلنگان مهاجر را
ببینی
که بلند
از چارراه فصول
در معبر بادها
رو در جنوب
همواره
در سفرند.
دیدگان را به دست
نقابی کن
تا آفتاب نارنجی
به نگاهیت
افسون
نکند ،
تا کلنگان مهاجر را
ببینی
بال در بال
که از دریاها همی گذرند. –
از دریاها و
به کوه
که خوش به غرور ایستاده است ؛
و به توده ی نمناک کاه
بر سفره ی بی رونق مزرعه ؛
و به قیل و قال کلاغان
در خرمنجایِ متروک ؛
و به رسم ها
و بر آیین ها،
بر سرزمین ها.
و بر بام خاموش تو
بر سرت ؛
که بر جان اندُهگین تو
که غمی نشسته ای
هم از آنگونه
به زندان سال های خویش .
و چندان که واپسین شعله ی شهپرهاشان
در آتش آفتاب مغربی
خاکستر شود ،
اندوه را ببینی
با سایه ی درازش
که پاهمپای غروب
لغزان
لغزان
به خانه در آید
و کنار تو
در پس پنجره بنشیند.
او به دست سپید بیمارگونه
دست پیر ترا ...
و غروب بال سیاهش را ...
