
|
آدرس وبلاگ اصلی: http://akhavan.blogfa.com/
|
اسماعیل خوئی
در سوگ آنکه تخم سخن می پراکنید
هنوزت بینم از دور ،
ای چراغ روشنی!ای چشم بیداری !
که ، از بالای این شب ،
« دید بانی می کنی تا خوب و خوبِ کارها »* را ،
روشن و بیدار،
اختروار.
دلت خون بود
برای خاک مادر ، خاک غارت دیده ی مادر ؛
و بر دل داشتی ، چون بی شماران داغ ،
جا سُمّ ِ ستوران ِ تهاجم های کین و جهل را
بر سرزمین مهر و دانائی ...
******
******
******
و خیس چرک و خون ، اما ، نگاهت ، تیز ،
شکافان است و کاوان است
در اعماقِ غُدّه ی جهل ،
نشتر وار :
- « چرا؟ چون ؟ کی ؟ کجا ؟ تا چند ؟ »
تو می پرسیّ و بودا می زند لبخند .
به نابی ، چون روانِ آب
بودی ؛
به پاکی ، چون دل آتش .
روان نابی و ناب روان بودی ،
دلت چون شعر و شعرت چون دلت بی غش .
شرر بودی برای خشک ؛
و آب مهربان هر شاخه ی تر را .
تبر بودی برای جنگلی شوم از
« درختان عقیم ِ ریشه(شان) در خاک های هرزگی مستور »؛ **
وشب پا بس نهال تازه بال میوه آور را .
خبر گوید که مُردی؛
لیک ،
جگر خون غریب افتاده ام ، دل ، نیک می داند
در این بیداد
که – چون بیداد و ، در بیداد ، چون رویای آزادی
و چون میرائی از بیداری روشن –
میان بردگان تقسیم شد جانت ،
برابروار :
منت تنها شناسا نیستم ،
ای منتشر چون شعر سرشارت ! –
اگرچه ، همچو آن – یعنی چو هر – پورِ دگر زین « بی پدر مادر » پدر
ناچار،
تونیز
به تنها رفتی آخر بر سر دارت .
و از زوبین دردی که رها کردی به سوی قلب آینده ،
دل آیندگان را ،
تا سحر گاهان رستاخیز دیگر ،
خونچکان کردی.
و دردت درد دیدن ،
دردر پرسیدن
و هیچ ازپاسخ ِ دلخواه نشنیدن ،
ازآن کژ منطق ، آن بی چون ظلم آرا ،
که پنداری
که چشم از کوری و گوش ار کری دارد ، دل از خارا ؛
و خوش دارد ، تو گویی ، هربنا را پایه کج دارد ؛
و پنداری که با هر راست لج دارد ؛
و نیک و پاک را آسوده نپسندد ؛
و مجد هرچه ای از پوک و ناپاکش به وجد آرد ؛
و می خواهد ،
چه بدخواهانه می خواهد ،
نی و شهباز را لاغر
و خیک و خوک را پروار.
خوشا دردت ، خوشا دردت :
که هر درد آشنایت دوست می دارد ،
برادروار
خجسته باغت آباد ،
ای بُن اومندان ِ هر نوآوری را باغبان آیین
و هرزه های هر بی ریشگی را ،
لیک ،
وجینگر وش ،
دروگر وار !
و از حنظل شکر رویاندی ،
ای درد درونت شعر و شعرت درد !
خوشا شعرت ، خوشا شعرت : که گلشن ها سخن روید زهر تخمش ،
وگر مشتی ،
همین مشتی ،
به جا ماند از این خروار .
هشتم مارس 91 – لندن
